طلوع، خیس خیس


صبح بود

ساحل نشسته بود

و طلوع را زمزمه می کرد

نفهمیدیم

ما به آب زدیم

یا آب به ما

اما

از حوصله ساحل که گذشتیم

ناگهان

دیگر مایی نبود

آب بود و آب بود و آب بود و طلوع

/ 2 نظر / 5 بازدید
Nazanin

hoseleye sahel, ghashange

مجتبی

اینم ازون شعرهاست که متوجه نمی شم ولی خوندنش آرامش خاصی داره.من که واقعا خوشم اومد.بازم مرسی