تو لبخند بزن


این چه حکایتی است

که خدا

تقدیر که می نوشت

هرکجا به تحریر موهایت رسید

دستش به نستعلیق رفت

و هرکجا

به دلم،

به شکسته


این چه حکایتی است

که نه تو آنقدر گناهکاری

که محکوم به من

و نه من آنقدر گناهکار

که مستحق تو

چه شد که گناه را فراموش کرده ایم؟


کاش می شد جادویت کنم

کاش می خواستم

کاش می خواستی

که رویا رویا در کنارم باشی


هستی و نیستی


هستی و نیستی و باد

بی اجازه عطرت قدم از قدم بر نمی دارد

خاطره هایت هم

که خواب و بیدار نمی شناسند

بی اجازه به ذهن می تازند

و مرا کابوس می کنند


لبخندت اما

هنوز هم

آرام ترین تصویر طبیعت است

 

می دانم

تو به صبح رسیده ای

از خمیازه های ناز نوزاد لبخندت پیداست

اما عزیز

اینجا

هنوز نیمه شب است

من مانده ام

و این خیابان خالی تنهایی

و این پس مانده های خاطره

و جاروی فراموشی که می کشم


مرثیه را تمام کنیم

هر چه که در ما رقم زده ای .... سرت سلامت

تو لبخند بزن


١٣ آذر 89


/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی

چقدر کیف داد. بند اول خرابم کرد :دی

مهران

نگفته بودی شعر می گی. اونم تازه از اینا. بسی لذت بردیم. کلی هم خوشحال

عالى. عالى. خصوصاً بند آخر

پ.ن

اتفاق خوبی بود که خوندمش این چه حکایتی است که خدا تقدیر که می نوشت هرکجا به تحریر موهایت رسید دستش به نستعلیق رفت و هرکجا به دلم، به شکسته مرسی

آریا

واقعا عالی بود...دلم گرفت!تمام مطالب وبلاگ نوشته های خودته؟

لی لی

چه تصاویر و تعابیر بدیعی. عالی بود! چه خوب که پیداتون کردم.

سارا

چی گم ؟!! عالی باید کلی وقت بذارم دونه به دونه بخونمشون

ستایش

تو فیس بوک خوندم اول این شعرو. کلی گشتم تا اینجا و وبلاگتونو پیدا کردم تبریک بابت زیبایی این واژگان

روژان

فعلا کارای قبلیتون رو مطالعه نکردم ولی این پست شایسته ی سجده بود! [گل]

روژينا

سلام. عالي. منم تو فيس بوك خوندم! ريشير هم كردم! انگار خيلي تو فيس بوك داره دست به دست ميشه! لايق خونده شدنه چون واقعا واقعا! بازم ميگم، عالي. يا علي.