هنوز

شب

خاطره می کشد از کیسه اش بیرون

- آن امن و آرام.... نمی شناسم

- آن آبی و عمیق.... نمی شناسم

- آن مجعد و مواج.... نمی شناسم

 

من

که به تازگی

از تصادف چشمانت

جان سالم به در برده

نه نام و

نشان و

نه هیچ از آن خاطره ها....

 

چه خوب

که هنوز

شب از تو هیچ نمی داند

و انتقام چشم گم شده اش را

از من و

خیال ماهم نمی خواهد

 

چه خوب

که هنوز

کوچکی... آب و دان خاطره پروازت نداده به خلوتم

تصویری... پشت نمی کنی، سایه نداری، نمی روی

سایه ای هنوز....

 

هنوز

نرسیده اند

نازی های خنده ات،

که به ترس های من و تمام من ِ به حال فرار من...

هنوز

نرسیده اند

گیلاس های چشمانت،

که وای بر من و خمر مدام من...

 

چه خوب

که هنوز

نیستی....

و عاشقم نیستی....

و عاشقم....

 

12 آبان 92

/ 1 نظر / 14 بازدید
بامداد

پنج خط آخر یک جور خیلی خوبی خیلی خوب بود. از آرایه‌ی نیمه تکرار استفاده کرده بودی که مخترعش خانوم مهناز هدایتی شاعره‌ی پرآوازه‌ی کشورمون هستن... :دی