دل تنگی

دلم چون ساحلی نرم و طلایی گون

به روی ماسه هایش

جای پای رهگذر تا دور می ماند

به وقت روز

می سوزد تنش از شعله چشمان خورشیدی

شباهنگام

می میرد ز چشمک های ناز ماه و ناهیدی

دلم تنگ است چون باریکه ساحل

/ 2 نظر / 8 بازدید
علی

عجبا که در ندایت / به چنین نسیم سبزی / خبر از دلی چو دریا / دهد و خبر ندارد

عباس

ندانستم که چنين گرفتار خواهم شد در پي دامت دل آسان دادم و جانم فدايت نداستم وفايي نيس در آن چشمان زيبا که بيهوده جانم فدا شد در اين راه نداستم چگونه ربودي قبلم را ز سينه که اي کاش، خدايا کاش چنين قلبي نبود در سينه نداستم که دوسم داري يا نه نداستم که در فکرت جايي دارم يا نه نداستم که آخر فراموشم کردي يا نه ندانستم عاشقم بودي يا نه نداستم و با نداني هايم گذشت روزگارم عقل نفرينت کرد و قلبم دعايت چنين گفت شير خدا حيدر کرار که نام عشق آمد بر زبان، گشت فراموش عقل و ايمان پس اي يار حال که عاشم من گوش دهم به حرف قلبم دعايت کنم در هر حال و هر دم برو، آسوده باش نفرينت نکردم