بگو سیب و رنگین کمان شو


تیمارشان مکن

بگذار این اسب های سیاه وحشی

ژولیده ژولیده در دشت های باد 

تا سحر بدوند

به احترام ذهنی 

که در امتداد ادای آخرین "دوستت دارم"

کمر به سفری عجیب بسته است،

-و یا شاید اولین شان-

سکوت.


سکوت می کنم....


رنگین کمانت را

سکوت می کنم.

بارانت را،

آسمانت که در هجوم باد نیمه ابر می شود  -را- ،

هر تصویری که با دخالت ناچیز موهایت، بهشت

هر لحظه ای که از تشویش عبور ناگهانی ات، مرگ

هر واژه ای که از دونوازی بی نظیر لب هایت، در رقص

هر ذهنی که حاوی زنبیل زنبیل خیال از یک وجب لبخند،

همه را

سکوت می کنم

به امید تمدید مهلت تماشای لبخند بی قضاوتت


سکوت می کنم اما

دلم گرفته است، 

نه خدایی نکرده از شما

که طبیعت تان خورشید است و از لحظه طلوع، ساحره اید.

از آفرینش دلگیرم.

پای این آفرینش لنگ می زند

که ما کودکان

سیاه چاله های احساسیم

و با نوازش دستان لطیف لبخندی

تن مان

تا ابد

بوی عشق می گیرد


من سکوت می کنم اما

شکر

صدای اعتراض سازم هنوز

بلند است

صدایش

تصویر آوازهای دلنشین دخترکی است

که با انعکاس لبخند خود غریبه است

سازم غم دارد....

دلم غم دارد....

بگذریم....

دیگر منی نمانده

که آغوشی مانده باشد

که در انتظار آغوشی،

تنها

دلم به این گرم است

که در امتداد ادای آخرین "دوستت دارم"

به شهری خواهم رسید

که مردمانش

فقط سیب می خورند


کاش وقتی می رسم

تو از آنجا نرفته باشی

کاش


۵ دی ١٣٨٩


/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

ببین مهدی اینجا: " آسمانت که در هجوم باد نیمه ابر می شود -را- ، ///این "را" بیاد بعد از "آسمانت" بهتر نمیشه؟یا اصلن نباشه هر تصویری که با دخالت ناچیز موهایت، بهشت هر لحظه ای که از تشویش عبور ناگهانی ات، مرگ هر واژه ای که از دونوازی بی نظیر لب هایت، در رقص هر ذهنی که حاوی زنبیل زنبیل خیال از یک وجب لبخند، ////اینجا رو نمیدونم چه کار اما یه کاریش باید کرد همه را سکوت می کنم" و اینجا: "دیگر منی نمانده که آغوشی مانده باشد که در انتظار آغوشی،" این "که" آخر نباشه هم چیزی کم نمیشه راستی! اگه دوست نداری شعرای نازنین ت دستکاری بشن بگو که خرابشون نکنم ;)

ماهان

دو نوازی لب رو دوست داشتم

من

اعتراض دارم به ندیده شدن طرف مقابل به مظلومیت بیش از حد عاشق اعتراض دارم یه موقعی عاشق رو بذار جای معشوقه

میثم

این بود که بت می گفتم.. این چه حکایتی است که خدا تقدیر که می نوشت هرکجا به تحریر موهایت رسید دستش به نستعلیق رفت و هرکجا به دلم، به شکسته

بهنام.ج

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت ! دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت . مانند مرده ای متحرک شدم ، بیا ! بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت ... در انتظار ردپاي عبورت و گرماي حضورت .

گروه ادبی پرشین بلاگ

هنرمند گرامی سلام گروه ادبی پرشین با رویکردهای جدید، فعالیت های خود را پیگیری می کند در انتظار خواندن آثار و شنیدن فکرهای شما در گروه هستیم و حضور شما باعث دلگرمی ماست با بهترین آرزوها

شکیبا

مهدی فوق العاده بود! خیلی لمسش کردم. مرسی

ماه شبگرد

نوشته هاتون فوق العاده ن واقعن... مخصوصن موهایت ورفتیم نرسیدیم و...اصن کلن همش! لذت میبرم واقعن هربار میام تو وبت...مرسی![گل]

قابیل

شده بعضی وقتا حس کنی داری پرت میشی ولی در واقع تو ثابت ایستادی؟ یا حس کنی کسی داره با موهای پشت گردنت بازی میکنه ؟ و از ترس نتونی بر گردی و ببینیش چون در واقع کسی پشت سرت نیست. یا وقتی خوابی حس کنی داری از پله ها می افتی و سریع از خوای بپری جوری که واکنش نشون دادی در مقابل افتادن از پله ها

سارا

بسیار عالی :)