دوساله از تهران

 

چون کودکی که با من تازه وارد به نگاهت غریبگی...

گوشه ی لبخندت تنگ چسبیده به مادرش... بهانه می گیرد.

نه به آغوش...

نه فرصت دو کلام اختلاط می گذارد برای ما.

 

کودک است... نمی شناسد.

تو که خواب بودی و من ماه راه رویایت...

تو که نجوای هر شبم "خدایا سجده اش کن تا نرانمت"...

تو که من سال ها در لباس مبدل نگرانت...

تو در آغوشم بگیر و بگو:

"همه چیز همین جا تمام می شود"

بگو "نترس... مواظبم... هیولایی زیر تخت نیست"

بگو "اگر گریه کنی هم نمی روم"

 

نرو...

نرو...

 

/ 3 نظر / 24 بازدید
زهرا.م

سلام واقعا زیبا مینویسین... تشبیهاتی که به کار میبرین عالی ان.... اگر بخوام از نوشته هاتون جایی استفاده کنم به چه اسمی ثبتش کنم نام نویسنده رو؟

میثم

شیرت خیلی خشک شده مهدی..

دالكاف

درود ....... مجموعه داستان اُ منفی ...