نگاه


در تیره های شب

وقتی نگاه تو

بر پیکرم رسید

رنگ از شبم پرید!

دیگر هرآنچه ماند

تکرار پرتویی سیاه

از پشت چشم تو!

من بی قرار از

غسلی به رنگ شب

در مایع نگاه

.

.

.


١٨ دی ١٣٨٨

/ 6 نظر / 5 بازدید
شبنمكده

از شب و روزم كوتاه شده خيلي خوشم آمد

عباس

گل پســــــــــــر تو داری چه میکنی؟ مرسی بابت زحمتات...تنها کاری که میتونم انجام بدم تشکر کردنه! مرسی عزیــــــــــزم... مراقب باش

عباس

سلام مهدی بابا....آقا امروز تو امید20 بودم یه چیز جالب خوندم..گفتم وقت نداری سایت گردی کنی حداقل این و واست بفرستم خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏ اند؟» گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر ازهر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم! !!!

مجتبی

سلام.فقط خواستم سلامی گفته باشم. عباس عزیز هم حکایتی بس زیبا گفت...

سحر

"رنگ از شبم پرید" خشگل بود

Nazanin

Nice, "Dgar haraanche maand tekrare partoE siaah..."Nice