ای غرور روشنایی

برایت دستگاهی می سازم

که مروارید درخشان اشک هایت را

به ژرفای آرامشی بنفش،

تبعید....

 

برایت دستگاهی می سازم

که عطر سیگار را

به هوای ناب اردیبهشت ... بعدازظهر... باغ فردوس،

"تصعید"...

 

و هوای ناب نگاهت را

وصله زند به گوشه های لبخندت،

چونان که طلوع

کرانه های دریا را

به شیطنت صبح...

ای غرور روشنایی...

 

تو را

نه به رویا

که مرا

مجال خوابی نیست...

که این خانه شب ندارد...

شما و خورشید

به نوبت

می تابید

 

3 خرداد 92

/ 1 نظر / 15 بازدید
فاضل

ای کاش می شد وسیله ای اختراع کرد تا بتوان به آن کلمه داد و شعر تحویل گرفت آنوقت من هم با پول این حق التدریس یکی از این دستگاه ها می خریدم و از دغدغه ی این روز ها قدری آسوده تر می شدم