لاک پشت پیر

 
رویا فروش
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
 


خرده مگیر

که چرا غزلت نمی کنم

دل گرفته را چه به این وزن بازی ها.....


یادت هست؟

من که عاشقی نمی کردم، آدم بودم

روزی که باد

روی گلدسته های مویت اذان می خواند

و خورشید گرفته بود از هجوم سیاه چشمانت،

لبخندی به دنیا آمد و کودکانه گفت:

من پیامبرم

رقصید و معجزه کرد و من پرنده شدم

بال گرفتم تا خانه


آن روزها زمستان به شیشه می زد

اما

عطرت درون سینه ام هنوز داغ بود

آن جا در آن سوز سرمای بی کسی

تکرار خیال شما

گرم ترین گوشه اتاق بود


شب ها

به امید لمس لبخنده ات در رویا

با اشتیاق خودم را به خواب می زدم


روزها

از آتش عبور بی تفاوتت

با چشم هایم

سراسیمه به آب می زدم


چه روزهایی ...


آواز خنده ات

موسیقی متن تمام احساس های ناب بود

از دور دیدنت،

تشویش

دلهره

تولد یک دنیا اضطراب بود


اما گذشت، حیف که رویا فروختی

بر پیکر ظریف و پر از زخم لحظه های من

با تار و پود اشک و خاطره تن پوش دوختی


از من که نه

از خودت دور می شوی

از دنیای کودکان

خط می خوری و هاشور می شوی


ای جان من

بیا دوباره به دلدادگی سلام کن

بر هرچه قاصدک است دوباره احترام کن

 

٢ اسفند ١٣٨٩

 

 


 
comment نظرات ()