لاک پشت پیر

 
دوساله از تهران
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
 

 

چون کودکی که با من تازه وارد به نگاهت غریبگی...

گوشه ی لبخندت تنگ چسبیده به مادرش... بهانه می گیرد.

نه به آغوش...

نه فرصت دو کلام اختلاط می گذارد برای ما.

 

کودک است... نمی شناسد.

تو که خواب بودی و من ماه راه رویایت...

تو که نجوای هر شبم "خدایا سجده اش کن تا نرانمت"...

تو که من سال ها در لباس مبدل نگرانت...

تو در آغوشم بگیر و بگو:

"همه چیز همین جا تمام می شود"

بگو "نترس... مواظبم... هیولایی زیر تخت نیست"

بگو "اگر گریه کنی هم نمی روم"

 

نرو...

نرو...

 


 
comment نظرات ()