لاک پشت پیر

 
دو پیشامد مستقل
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
 

 

روز، شب، روز، شب

تقدیر پلک هایت

اتاق را

در زمان پیش می برد...

 

حرف می زنی و من

نقطه ی پایان هر جمله را

روی لب هایت...

گرم تر...

و سپس گرم تر...

واژه می سوزد و تنها

نقطه ها می مانند

 

گیس باز می کنی

من در هم می ریزم

اتاق به هم می ریزد و ....

.

.

- " کاش کسی بود چای می گذاشت "

------------------------------------------------------------

- " کاش کسی بود چای می گذاشت "

باز می خندی به گشادی های اغراق شده ام...

باز یک نگاه به اتاق به هم ریخته... چند جمله.... یک لبخند....

می نشینیم... نزدیک... زیر حدود شرعی

دستت را می فشارم

و شروع می شویم:

از برکناری وزیر فلان...

از فلان روز راهپیمایی که رفتیم و چه ها که نشد...

از اینکه خدا اگر هست کجاست...

از مساله ی رفتن یا نرفتن...

از "نگران نباش" ها

 

(موهایت بازیگوش و من به دنبالشان...)

- "می گفتی..."

 

از یک آهنگ خوب...

از دوستان مشترک...

از روزمره ها، چرندیات، خنده های رکیک...

 

از "کمی ساز بزن"

از "دیرم شد"

از "می رسانمت"

 

چای می خوریم و

به بوسه ای شاید

جشن آن همه اتفاق خوب را...

 

۱۰ دی ۹۱


 
comment نظرات ()