لاک پشت پیر

 
به جز آن هایی که تا بوسه می آیند...
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
 

 

امروز عینکم گم شد

و دیگر هیچ کس جرات نداشت

تصویرش را سرم داد بزند...

 


 
comment نظرات ()
 
 
نه! عاشقت نمی شوم
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

 

می بوسمت اما

عاشقت نمی شوم

که نه از لبخند براقت تبر بسازم

و نه از گیس هایت

ریسمان دار....

 

به مدار چشمانت نشسته ام عزیز

و همین جا که ایستاده ام خوب است

که دورتر

یخ می زنم و نزدیک تر

پر خیالم می سوزد.

همین جا ایستاده ام

و به هرکس

که در سیاه چاله ی چشمانت غرق می شود می خندم

که او 

نه تو را

که دیوانگی را بوسیده است.

 

نه!!

عاشقت نمی شوم

یکی دیوانه شد....

یکی سر به کوه زد....

من اما می خواهم

در آغوشت بنشینم و

من و

شما و

دو استکان لبخند.....

می خواهم

بنشینیم و

به دل شوره های هم بخندیم و

دنیا را عصبانی کنیم.

 

می خواهم

وقت خداحافظی

تمام شویم

و دوباره با سلام بعد.... شروع

که نه چشمی تر شود

و نه دلی خراب

و نه سازی تا سحر بی خواب....

 

می خواهم ببوسمت اما

نه!!

عاشقت نمی شوم.

 

۲۵ اردیبهشت ۹۱

 


 
comment نظرات ()