لاک پشت پیر

 
 
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
عنوان ندارد....
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۸
 


من هنوز

در این شهر

غریبه ام


نه شعارهای روی دیوارها را می فهمم

نه پنجره های بسته و

خیابان های سوت و کور....

نه توری فلزی بالای شهر

که احتمالا

مبادا قاصدکی فکر فرار کند .....

و نه آن تابلوی

" ورود دخترکان لبخند

به دستور اماکن

ممنوع "


من هنوز

در این شهر

غریبه ام

اما

همین قدر می دانم

که مردمانش

آب شرب

از چاه چشم هایشان بالا می کشند

و شب ها

به نان و بغض

خود را سیر می کنند


می دانم

مردمانش غم دارند .....

غم دارند .....

غم دارند .....


١٨ خرداد 1390


 
comment نظرات ()
 
 
بعضی فرشته ها بال ندارند
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
 


امروز زنی را دیدم

که با دست های بسته پرواز می کرد

و آغوشش

چنان گرم

که سردی آن دستبندها را

به سخره می گرفت


امروز زنی را دیدم

که چشم هایش

دو درخت تنومند

نشسته به میوه امید

و لبخندش

فانوس به دست

در این شب سیاه پر از تهمت و تهدید


سرباز وظیفه

فرشته ای را با خود می بری .....

مواظبش باش



 
comment نظرات ()
 
 
تا چشم کار می کند روزمرگی
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٧
 


به بادبان موهایت

همه بادها

موافقند

و مرا

-اگرچه خیس و خسته و پاره پاره-

در یک چشم به هم زدن

می رسانند

به ساحل دلتنگی



 
comment نظرات ()