لاک پشت پیر

 
تو لبخند بزن
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥
 


این چه حکایتی است

که خدا

تقدیر که می نوشت

هرکجا به تحریر موهایت رسید

دستش به نستعلیق رفت

و هرکجا

به دلم،

به شکسته


این چه حکایتی است

که نه تو آنقدر گناهکاری

که محکوم به من

و نه من آنقدر گناهکار

که مستحق تو

چه شد که گناه را فراموش کرده ایم؟


کاش می شد جادویت کنم

کاش می خواستم

کاش می خواستی

که رویا رویا در کنارم باشی


هستی و نیستی


هستی و نیستی و باد

بی اجازه عطرت قدم از قدم بر نمی دارد

خاطره هایت هم

که خواب و بیدار نمی شناسند

بی اجازه به ذهن می تازند

و مرا کابوس می کنند


لبخندت اما

هنوز هم

آرام ترین تصویر طبیعت است

 

می دانم

تو به صبح رسیده ای

از خمیازه های ناز نوزاد لبخندت پیداست

اما عزیز

اینجا

هنوز نیمه شب است

من مانده ام

و این خیابان خالی تنهایی

و این پس مانده های خاطره

و جاروی فراموشی که می کشم


مرثیه را تمام کنیم

هر چه که در ما رقم زده ای .... سرت سلامت

تو لبخند بزن


١٣ آذر 89



 
comment نظرات ()