لاک پشت پیر

 
هیس! به کسی نگویید
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠
 


آری!

فضای خانه من خالی است

منم و چند کاغذ و این خودکار

و این چند دیوار کم حوصله کم حرف

و این چند پنجره بی منظره خمار


منم و سکوت،

جز نفس های شمرده ساعت

منم و حجم بی عطر و سنگین هوا

از همه آسمان آبی شهر

شده ابر سفید سقف سهم ما


ظاهرا هیچ کس اینجا نیست

ظاهرا بی کسم

عجیب تنهایم

هیس!

به کسی نگویید

اما من

یک خیال پر از عاشقانه ها دارم!!


یک خیال

پر از عشق،

احساس،

کودکی

خیس خورده در چشم های سیاه دخترکی

که آخرین بار که دیدمش

در زیر سایبان باد

آنجا

کنار خیابان شلوغ رود

ناز می فروخت!


خیال من

کودکی است بازیگوش

گاه و بی گاه

روی لبخند دخترک تاب می خورد

خود را

به روی خرمن موهای دخترک پرت می کند

آنجا

ز دست دسته های شانه خورده شب خواب می خورد


آری!

دیوارها ساکتند

پنجره ها خوابند

به درک!

با این خیال من

او اینجاست!

دنیا اینجاست!

خدا اینجاست!

همین!


٢٧ اردیبهشت ٨٩


 
comment نظرات ()
 
 
هوای نوشتن! همین
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦
 


هوای نوشتنم، گرفته است

یا

هوای نوشتنم گرفته است


معشوق موجودی است

می خندد و می خواند

و پس از رفتن او رایحه اش

تا ابد بر در و دیوار نفس می ماند


معشوق موجودی است

ساده و دیوانه

زنگ تفریح صدایش ناگاه

بر دل ما خورده است

و پس از آن

به حیات افتادم



مدتی نبودم. ببخشید. از این به بعد بیشتر می خوام باشم.

این رو هم فقط نوشتم که نوشته باشم. همین!!

با آرزوی موفقیت


 
comment نظرات ()
 
 
لحظه فروش
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
 


شما که نیستید

می زنیم به کوچه ها

و سر چهارراه

لحظه می فروشیم

تا قرار بعدی

تا بی قراری بعدی

.

.

.

     


 
comment نظرات ()
 
 
جملات لاک پشتی 7
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
 


لوله خروجی احساسات ما تنگ است. این حجم از وجودمان، برای انتقال یک نگاه می خواهد! به خدا!!


 
comment نظرات ()