لاک پشت پیر

 
ماه، این تنهاترین پیامبر هستی
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤
 

سرم کمی شلوغ شده! و کمی هم سردرگمم!


باز هوای دیدنت شرجی و نیمه ابر شد

باز لباس ثانیه به رنگ تار صبر شد


خدا نورش رو ازم دریغ می کنه! کمتر جرقه هاش رو شب خیالم می شینه! نمی تونم بنویسم. کاش شعر بالا  کامل می شد! کاش!

کدام آبادی بی نور مهتاب جان گرفت؟! اما همه می گویند: هرجا آب هست آبادی است! تا بوده همین بوده! عنصر عاشق همیشه تنهاست!

ماه، تنهای تنها به روی دشت آسمان نشست! تا چشم کار می کرد بی کسی بود. دلش گرفت! او به اذن خدا برای حجم خالی فضا به پیامبری برگزیده شده بود. رسالتش خواندن آواز مهتاب بود. تا شاید در آن سوی دشت، در بی نهایت شب دلی بلرزد و خدا را اشتباهی ببوسد. خدا قول داده بود که به ازای هر دل، ستاره ای در دشت تا ابد برای ماه برقصد!

سال ها گذشت!

هزاران ستاره در شب نشینی ماه می رقصید اما او هنوز هم تنها بود.

چون ماه، ماه می خواست!


بدرود



 
comment نظرات ()