لاک پشت پیر

 
جایی اطراف سر خط
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸
 

تکرار! جایی اطراف سر خط!

بارها گفته ام. همه چیز در چرخش است! همه چیز با چرخش پیش می رود!

آرامش دو نوع است: قبل از طوفان و بعد از طوفان! این تناوب دیوانه، عجیب احساس زنده بودن به ما می دهد.

بر دفتر خاطرات زهر فراموشی خورانده ام!

آرام گرفت دلم، هزار راه رفت!

اکنون نشسته بی سرپرست کنار جوی!

دیوانه اعداد چهارده، هفده، هفت


ایام به کام!


 
comment نظرات ()
 
 
خدای عجیب من!!
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤
 

خدا، نوشته های ابر روی سطح پنجره

خدا، شکسته های بغض روی مرز حنجره


خدا، ادای نذری هزار قطره اشک غم

خدا، مکان خلوتی به عرض و ارتفاع کم


خدا، صدای پای اشک روی گونه های ما

خدا، نوازش دلی به دست فا و می و لا


خدا، نگاه منتظر به در، در ارتحال شب

خدا، تپیدن دلی به پاس معجزات لب


خدا، نگاه در نگاه و کودتای ترس و شک

خدا، دلی که بد زده برای یک سلام لک


خدا، چکیده های من به روی برگ دفترم

خدا، منی که روز و شب ز عشق لاف می زنم!!


14 شهریور 1388


شعر بعدی:

یک شعر قدیمی که همین امشب براش عنوان انتخاب کردم: " هزار بار گاز سیب "

به دلایل نامعلومی این شعر رو به امان خدا ول کرده بودم. امیدوارم تا دو هفته دیگه کامل شه!!!

موفق باشید!!!


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت 20 دقیقه به 12
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
 

خیلی تلاش کردم که این گوشه از تخته سیاه زندگیم را از دلنوشته های کج کوله پاک نگه دارم. اما نشد که نشد.

اساسا وقتی دلمان می گیرد خدا را بنده نیستیم.

سکوت! جز صدای ناله منظم کیس و حرکت جسمی ناشناخته در باد کولر! پاهایم روی میز. یکی خواب و دیگری نیمه بیدار. توان رسیدن به لیوان قهوه نیست. تا سحر چند ساعتی بیشتر نمانده. اما اینجا همیشه ساعت ٢٠ دقیقه به ١٢ است. ساعت را چند ماهی است که کشته ام، نه فقط به خاطر پتک های سرسام آور عقربه! در سکوت دیدن ساعت مرده حس عجیبی را تداعی می کند.

پای دومم هم طفلک خوابش برد.

یاد معجزات قدیمی ام بخیر. دلم برایشان تنگ شده است. اما دیگر در این بارگاه محرم نیستیم. کاش خدا گاه گاهی سری به صندوق پستی اش هم بزند. بارها دعوتش کردم. برای آخرین رقص! و چند روزی بیشتر به پایان مهلتش نمانده. خدا، این ققنوس پیر به زودی دوباره جوانه می زند.

می دانم. مساله را خوب فهمیده ام. راه حلش را بارها در حل المسائل زندگی ام دیده ام. فقط تنها مشکل این است که مانند همیشه مدادم را گم کرده ام. وای از این شخصیت شلخته ما!

آمبولانسی آژیر کشید و رفت. خدایش میامرزاد!

ما هم کم کم برویم.

بابت این جملات بی قواره شرمنده ام. شب خوش!


 
comment نظرات ()