لاک پشت پیر

 
بخشی از شعر نقاب
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

شعر آخرم هنوز تموم نشده. اسمش "خدای من" هست. در مورد لحظاتیه که "خدا" توشون حلول می کنه. ایشالا به زودی روی وبلاگ می ذارمش!

یه تیکه از یکی از شعرهای قدیمی ام (شعر نقاب - دی 87 ) :

خدای من
زمان عشق بازی های من
یا وقت شوریدن،
به سوی بارگاه خود
سرش بر سجده افتادست
و ذکرش هم پر است از "احسن" و "خالق"
خدای من خدایی شاعر و عاشق!


 
comment نظرات ()
 
 
من، شب، بیداری
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٥
 

که از تنهایی من
در شب تاریک می گوید؟
من و کابوس هم بستر
دل از هم برنمی داریم
به خوابم سخت می تازد
مرا تا صبح
بیداری و بیداری و بیداری

که گفتست در شب تاریک تنهایم؟
من و سازم هزاران قصه با هم تا سحر داریم
گهی من از دلم گویم
گهی او هق هقی از روی هم دردی
گهی آواز می خواند
گهی گوید که " می دانم چرا این گونه می نالی
تو را دیوانگی باید
چرا اینجا میان مردم آرام و دانایی؟"
گهی گویم "خموش ای ساز
تو می دانی
تو می دانی من و دیوانگی ها را
بیا ما هم به سان مردم اینجا
دمی آرام بنشینیم
خدا را دور پنداریم
خدا دیوانه تر از ماست
به حال خویش بگذاریم! "

و لیوانی پر از قهوه!
که داند در دیار دور ما هم قهوه ای بودیم؟!!
به هر جرعه
چو جامی می
مرا بیرون کند از خود
برد جایی
که کمتر آدمی نای رسیدن در وجود خویش می بیند
زمینی مملو از تردید:
بیداری و بیداری و بیداری!!
که گفتست در شب تاریک تنهایم؟


شبی تاریک در دی ماه ١٣٨٧

 


 
comment نظرات ()