لاک پشت پیر

 
چند لحظه قبل از خواب
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥
 

در نیمه های شب

 وقتی پس از پرسه های طولانی

ناگهان اشتباهی سر به دنیای عجیب بالش می زنیم،

تازه ما شروع می شویم.

ما، افکار ما، آرزو های ما

گاهی در سنگ لاخ گذشته قدم می زنیم

و گاه روی دریای آینده

و با موج قیژ قیژ بعدی تخت

به بودن پرت می شویم!

لحظه های قشنگی است،

طعم بهشتی آبنبات دیروزی

خیال پردازی هایی مسموم

بازی با فکر موفقیت در مصاحبه کاری پس فردا

قهرمان بازی های کودکانه در دنیای آدم بزرگی

و ....

واقعا لحظه های قشنگی است!

ساعت هر چه پیرتر می شود

ما بر سراشیبی چشم های سنگین بیشتر سر می خوریم.

وای!

هیچ گاه آخرین صحنه را به یاد نمی آوریم.

خیلی ناگهانی

در یک غلفت

دقیقا در اوج قصه

زنگ تفریح ما تمام می شود!

آری!

این ماییم!

به دور از هر گونه تشویش

با بالش آرزوهای محال خود را در میان می گذاریم.

خدای بالش صبور است!

هر شب روند تکراری مغز ما را تحمل می کند.

آلزایمر عمدی لذت بخش ما،

کاش کمی در روز بیشتر

با ما گپ می زدی

و از آن دوست،

از آن همه پول،

از آن کودکانه ها،

.....


تاریخ: بامداد 25 تیر 1388



 
comment نظرات ()