لاک پشت پیر

 
رستگاری یک شاعر
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
 


امسال

سال دیگریست

هفت سین نمی خواهم

اینبار

برای برکت سفره ما

یک عدد شما کافی است

یک عدد شما که می ماند

در فضای بی سرنشین سینه ما

یک عدد شما که می داند

سخت است بی حضورش این ثانیه ها

غصه رفت

قهر رفت

حادثه رفت

هرچه ماند یک سلام دیگر بود

یک سلام ناز بی پروا

کنج این لحظه های اضطراب آلود

تا خدا راه، چند کوچه

در هجوم گونه ای نادر

نام امسال را بگذارید

سال رستگاری یک شاعر


ساعتی قبل از تحویل سال 1389


 
comment نظرات ()
 
 
عید
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
 


وقت تحویل سال دلتنگم

چشمم از اشک خوشه می چیند

خوش به حال ماهی قرمز ما

هیچکس اشک هایش را نمی بیند

سنبل و قرآن و سکه و سیر

آینه، سبزه، تنگ و یک ماهی

زیر لب به خنده می گویم

حول حالنا به آنچه می خواهی


عید 89


سال نو خوبی برای همه آرزو می کنم.

ایشالا دعاهاتون براورده شه.

شاد باشید.

لاک پشت پیر



 
comment نظرات ()
 
 
جملات لاک پشتی 6
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
 


آخر هر سال، خدا، واحد حساب داری. هرچه کشیدیم صاف می کند، با یک بوسه!


 
comment نظرات ()
 
 
جملات لاک پشتی 5
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
 


در خود همه پرسی کردیم، به رای اکثریت مطلق دوستتان داریم. سلول به سلول، بند به بند!


 
comment نظرات ()
 
 
سفر
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۸
 


سفر عقربه تا لحظه بعد

سفر ثانیه ها سمت سکوت

سفر گیس به همراه ترن های نسیم

سفر سرخ خجالت پی تصویر شما

سفر معجزه ای تیز به اعماق دلم

سفر قاصدکی سمت خدا

حاوی نامه "عاشق شده ام"

سفر دلهره تا آخر قلب

و تصادف، آنجا.

سفر کودک عشق

روی خطی های نگاه

و ناگاه

سفرم سمت شما

سوی تب دارترین لحظه ادراک پذیر

سوی شهریور آغوش شما


18 اسفند 1388


 
comment نظرات ()
 
 
دل تنگی
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
 

دلم چون ساحلی نرم و طلایی گون

به روی ماسه هایش

جای پای رهگذر تا دور می ماند

به وقت روز

می سوزد تنش از شعله چشمان خورشیدی

شباهنگام

می میرد ز چشمک های ناز ماه و ناهیدی

دلم تنگ است چون باریکه ساحل


 
comment نظرات ()
 
 
چراغ قرمز عابرین پیاده
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 


چراغ قرمز عابرین پیاده،

جهان برای چند دقیقه ایستاده،

تو در کنار یک تناسخ عشق

که دزدکی به روی خرمن مویت نگاه می پاشد.

و از شمارش معکوس روبرو دلگیر است.

چراکه باز در پایان

همه لبریز می شوند از رفتن.

"

سلام

منم! خدای عشق!

بگو به من که آیا

طنین گرمای دست همسفرت را

که لابلای دست های تو لانه کرده می فهمی؟

و یا صدای پای خسته یک نگاه عاشق را

به پرسه در حوالی کوچه های چشمانت؟

نگو به من که هنوز

لبت به همراهی سرخ لبان همسایه

میان دو وعده نگاه، نرفته مهمانی

به صرف قهوه ناب و فعل بوسیدن.

نگو به من که هنوز می خندی

به تکرار بی دلیل "دوستت دارم".

بدان تمام معجزه ات چند سطر لبخند است.

برای همسفری آزرده

که زیر نور قرمز هلال لب هایت

به قلب نازترین رویا می تازد.

به قلب حادثه عشق!

عزیزم! دلت گرفت؟

از این همه گناه پشیمانی؟

از این چراغ قرمز عابرین پیاده

هنوز چند ثانیه مانده

بیا و در این لحظه های پایانی

روبگردان و با چشم بوسه بارانش کن.

"


8 اسفند 1388


 
comment نظرات ()