لاک پشت پیر

نوشته های مهدی نژادقلی

 
نه! عاشقت نمی شوم
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

 

می بوسمت اما

عاشقت نمی شوم

که نه از لبخند براقت تبر بسازم

و نه از گیس هایت

ریسمان دار....

 

به مدار چشمانت نشسته ام عزیز

و همین جا که ایستاده ام خوب است

که دورتر

یخ می زنم و نزدیک تر

پر خیالم می سوزد.

همین جا ایستاده ام

و به هرکس

که در سیاه چاله ی چشمانت غرق می شود می خندم

که او 

نه تو را

که دیوانگی را بوسیده است.

 

نه!!

عاشقت نمی شوم

یکی دیوانه شد....

یکی سر به کوه زد....

من اما می خواهم

در آغوشت بنشینم و

من و

شما و

دو استکان لبخند.....

می خواهم

بنشینیم و

به دل شوره های هم بخندیم و

دنیا را عصبانی کنیم.

 

می خواهم

وقت خداحافظی

تمام شویم

و دوباره با سلام بعد.... شروع

که نه چشمی تر شود

و نه دلی خراب

و نه سازی تا سحر بی خواب....

 

می خواهم ببوسمت اما

نه!!

عاشقت نمی شوم.

 

۲۵ اردیبهشت ۹۱

 


 
comment نظرات ()
 
 
این چند من
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸
 

 

بیا بشریت را نجات دهیم

برویم به خیابان

تو

عریان شوی و

تمام مردان زل زده را در آغوش بگیری

من هم

به هر روسپی که رسیدم

می پرسم:

چه خبر؟ خوبی؟

 

یا بیا

برای تمدید حماقت های بشریت

تا صبح

من با موهایت بازی کنم

و تو

از بی اهمیت ترین اتفاقات امروزت برایم بگویی

یا حتی

برویم محضر

لبخندت را به نامم سند بزنم

و تو

از این جنایت

قند در دلت آب شود

 

اینها فقط

حرف هایی جذاب اند

باور نکن

 

کلید می دهم... خودت بیا

فقط مواظب باش کسی نبیند....

 

28 فروردین 91

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بر باد رفته
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤
 

 

باد

هرچه بافته بودم را.....

 

آغوشت

حرای کوچک من

نه چهل روز

به دمی پیامبر می سازد

و من

ماه را که نه

شب را دو تکه..... می بافم

 

از اشکی که نمی چکد

با لب هایم رستگار می شوم

از بادی که نمی وزد

چشم هایت را نشانه می روم

 

ما قهرمان دستانی

که برگ آخرش را

باد برده است....

 

14 اسفند 90

 


 
comment نظرات ()
 
 
هویجی
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

 

با هر نفس باد

موهایت

گر می گیرد....

به شکوه تخت جمشید می شوی

در آتش....


با هر نفس باد

زمین

خورشید می شود و 

عطش

راهی جز به لب هایت نمی برد....

 


 
comment نظرات ()
 
 
نی نی و نی یک موی او
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 
 
کاش خدایم تو بودی
یا لااقل
خدایی بود
تا تو شود.....

پ.ن.: عنوان از مولوی

 
comment نظرات ()
 
 
وأنزلنا من السماء ماء طهورا
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 

 

اشک باشد یا باران یا بوسه

فرقی نمی کند

خاطرات خیس خورده جاودانه اند.....

 

و  من

پسرکی شانزده ساله

که در یک "آخرین بار"

با چشم های خیس

خندانِ معشوقه اش را

در خلوت باران بوسیده است......

 


 
comment نظرات ()
 
 
زن
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
 

 

از فراز پایکوبی های قلبم..... سلام

از این بالا

شب موهایت بی نهایت است

و ماه را

گاه و بی گاه

از میان ابرهای حادثه می خندی

و تنت

به ظرافت انگشت های نسیم

که با نوازشی

ذهن را به دنیای شعر و خواب می برد....

 

اما نه!

آسمان را دوست ندارم

پر است از حرف های گنگ و بی معنی

بگذار

این بار

سفره ی خیال را روی زمین پهن کنیم.....

 

از این بالا

من عاشقم....

و زیباترین تصویر دشت را

به لبخند تو تقدیم می کنم

و تصویر لبخندت را

به دیوارهای پیر شهر

به خستگی کودکان خیابان

و به ذهن مشوش روسپی ها.....

 

کاش می شد

تمام دیکتاتورهای جهان را ببوسی

و تمام زندانیان بند اعدام را

و تمام آدم هایی

که گربه های گرسنه را

از سطل های زباله می ترسانند...

دنیا

احترامش را

از بوسه هایت وام گرفته است....

 

از این بالا

تاریک است

و تو

یک فانوس دریایی دور تنهایی

که مادرانه

به تیمار بی نهایت شب نشسته است.....

 

10 دی 90


 
comment نظرات ()
 
 
من، من را در آینه دیدم
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

 

تو

نه در برم،

در برابرم....

و من،

من را در آینه دیدم.

 

اشک می شوی

من آجر به آجرم ز چشم....

و از لبخندت

کران تا کرانم سپیده.....

 

نای می شوی

سازم به فدای آوایت....

رقص می شوی

دلم

هم آهنگ

با پایت....

 

ناز می شوی

تا عمق بودنم تیر می کشد

گیس می شوی

به یاد ندارم چه می شود

 

کودکی می کنی

من گهوارگی....

دست نیل از لبخندت کوتاه....

و زن بودن ات را

با بوسه جشن می گیرم،

ای مریم نامقدس من....

 

ای که

همان منی

لبخند پوشیده....

 

26 آذر 90


 
comment نظرات ()