لاک پشت پیر

 
نمایش نامه
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢۳
 

 

نشسته ام روی نیمکت، در مرکز سن.

درخت های مصنوعی می آیند. نقاشی می کنند. می روند...

باد مصنوعی، بار سنگین عطری را روی زمین می گذارد. نفس تازه می کند. می رود...

صدای مصنوعی رودخانه، به سنگ های سپید و سیاه عمق من هیجان می دهند،

صدای برخوردشان واژه می شود، من گل آلود می شوم، می رود...

قرص ماه، قرص های خوب، قرص های خواب 

دستم را می گیرند، با من می رقصند، می روند...

کلاغ های مصنوعی سهم خود را از بدنم جدا می کنند.

شاید برای جوجه هایش در لانه، شاید برای جوجه اش در دل... 

آن تکه که مرا شادتر نمی کرد، صدای جشن طعم شیرینش

منقار به منقار زندگی خواهد داد. 

 

مرگ

فقط مرگ نمی رود.

لبخندش بوی مرگ می دهد به اجبار واژه

دلش اما

از نور تمام مردگان دنیا گرم...

و تنها مرگ واقعی است

و تنها نگاه مرگ احتمال وجود من را پررنگ تر می کشد.

می نشیند کنارم.

دستش را می گیرم.  

روی نیمکت منتظرم

تا به مرگ

نور هدیه کنم.

 

23 آبان 93


 
comment نظرات ()
 
 
مرگ مونث است
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱
 

 

مادرم که پاییز شد

تو بهار آمدی

نمی دانم توالی فصل ها بود

یا رسیدن ناگهانی میوه های چشمات...

 

نمی دانم به لبخند می زدی و من در نگاه و دلم ریخت

یا موهایش، از پس سومین روز درمان...

 

نمی دانم اضطراب موهایت بود

یا نبض نامنظم قلبش

که مرا چو پیراهنی بر بند

به باد آشفتگی گرفته... می پیچاند

دستی در دستت...

دستی در دستش...

 

می دانم زیبایی.

و رود، روسپید بهانه هایت

و روسپی های خاطره

دست از اغوای ذهن کشیده اند... تو که می خندی...

و مرگ، موهایت را پوشیده...

و مادرم مرگ پوشیده

و من

آویزان از پرتگاه بودن

به ادعای جاودانگی موهایتان چنگ می زنم

دستی در مویت،

دستی در .........

 

مادرم که پاییز شد

تو که بهار شدی

در عبور از این تقویم زنانه

من...

من چه شدم؟!

 

21 شهریور 93


 
comment نظرات ()
 
 
دوساله از تهران
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
 

 

چون کودکی که با من تازه وارد به نگاهت غریبگی...

گوشه ی لبخندت تنگ چسبیده به مادرش... بهانه می گیرد.

نه به آغوش...

نه فرصت دو کلام اختلاط می گذارد برای ما.

 

کودک است... نمی شناسد.

تو که خواب بودی و من ماه راه رویایت...

تو که نجوای هر شبم "خدایا سجده اش کن تا نرانمت"...

تو که من سال ها در لباس مبدل نگرانت...

تو در آغوشم بگیر و بگو:

"همه چیز همین جا تمام می شود"

بگو "نترس... مواظبم... هیولایی زیر تخت نیست"

بگو "اگر گریه کنی هم نمی روم"

 

نرو...

نرو...

 


 
comment نظرات ()
 
 
هنوز
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱
 

شب

خاطره می کشد از کیسه اش بیرون

- آن امن و آرام.... نمی شناسم

- آن آبی و عمیق.... نمی شناسم

- آن مجعد و مواج.... نمی شناسم

 

من

که به تازگی

از تصادف چشمانت

جان سالم به در برده

نه نام و

نشان و

نه هیچ از آن خاطره ها....

 

چه خوب

که هنوز

شب از تو هیچ نمی داند

و انتقام چشم گم شده اش را

از من و

خیال ماهم نمی خواهد

 

چه خوب

که هنوز

کوچکی... آب و دان خاطره پروازت نداده به خلوتم

تصویری... پشت نمی کنی، سایه نداری، نمی روی

سایه ای هنوز....

 

هنوز

نرسیده اند

نازی های خنده ات،

که به ترس های من و تمام من ِ به حال فرار من...

هنوز

نرسیده اند

گیلاس های چشمانت،

که وای بر من و خمر مدام من...

 

چه خوب

که هنوز

نیستی....

و عاشقم نیستی....

و عاشقم....

 

12 آبان 92


 
comment نظرات ()
 
 
خودمانی 1
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
 

 

گذشت دوره ی فرشته ی آسمانی نیلوفر به دست بوف کور

 

حالا ما خط تولید بوسه داریم

و کتاب "عاشقی در بیست و یک ساعت"

 

زیبایی هم که علم شده... تجربی و تکرارپذیر و قابل انتقال

دختران کلیپ های اندی

از مجموع زیبایی تمام معشوقه هایمان

کمی زیباترند

 

حال آنکه

چرا شما مخاطب تمام شعرهای من اید

و عبورتان از فکرم

همه چیز را مانند کارتون های کودکان

که نه مرگی هست و

همه ی اتفاقات بد به طرز عجیبی شیرینند

از تصمیم ایست که روزی گرفته ام

و مهم تر

از تصمیمی که چشمانت نه....

 

در زندگی های بعدی ام

عاشق زنی می شوم

که در مواجهه با زندان های تاریک وجودم

با خنده ای بلند

با ترکیبی از تمایل و تحیر و مهربانی

بگوید:

"اینم میشه"

 

چه انتظاری

که حتی عاشق خودم هم نیستم...

 


 
comment نظرات ()
 
 
در جستجوی زمان از دست رفته
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٧
 

 

تو کودک ابر و آفتابی

که از مادرت نور

و از مادرت لطافت را...

 

تو کودک تقارن دو رویایی

که یکی

چنگ زده به تشبیه موهایت

چو دشتی وسیع که مشغول نازبازی باد...

و یکی

خنده های دخترک رعد

که برای فانوس افسرده ی این خانه

قصه ی روشنایی صبح را می خواند...

 

17 خرداد 92


 
comment نظرات ()
 
 
ای غرور روشنایی
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۳
 

برایت دستگاهی می سازم

که مروارید درخشان اشک هایت را

به ژرفای آرامشی بنفش،

تبعید....

 

برایت دستگاهی می سازم

که عطر سیگار را

به هوای ناب اردیبهشت ... بعدازظهر... باغ فردوس،

"تصعید"...

 

و هوای ناب نگاهت را

وصله زند به گوشه های لبخندت،

چونان که طلوع

کرانه های دریا را

به شیطنت صبح...

ای غرور روشنایی...

 

تو را

نه به رویا

که مرا

مجال خوابی نیست...

که این خانه شب ندارد...

شما و خورشید

به نوبت

می تابید

 

3 خرداد 92


 
comment نظرات ()
 
 
گود کاپ، بد کاپ
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠
 

 

نیلوفری که به روی آب.... پیرهنت

و آبشاری

که هرکه از شانه هایت پرید... بگذریم....

و انحنای زن بودنت،

لبخندهایی آرام

که از لحظه

اعتراف خاطره می گیرد

زیر شکنجه ی انحنا های دیگرت...

.

.

.


 
comment نظرات ()