لاک پشت پیر

 
نی نی و نی یک موی او
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 
 
کاش خدایم تو بودی
یا لااقل
خدایی بود
تا تو شود.....

پ.ن.: عنوان از مولوی

 
comment نظرات ()
 
 
وأنزلنا من السماء ماء طهورا
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
 

 

اشک باشد یا باران یا بوسه

فرقی نمی کند

خاطرات خیس خورده جاودانه اند.....

 

و  من

پسرکی شانزده ساله

که در یک "آخرین بار"

با چشم های خیس

خندانِ معشوقه اش را

در خلوت باران بوسیده است......

 


 
comment نظرات ()
 
 
زن
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
 

 

از فراز پایکوبی های قلبم..... سلام

از این بالا

شب موهایت بی نهایت است

و ماه را

گاه و بی گاه

از میان ابرهای حادثه می خندی

و تنت

به ظرافت انگشت های نسیم

که با نوازشی

ذهن را به دنیای شعر و خواب می برد....

 

اما نه!

آسمان را دوست ندارم

پر است از حرف های گنگ و بی معنی

بگذار

این بار

سفره ی خیال را روی زمین پهن کنیم.....

 

از این بالا

من عاشقم....

و زیباترین تصویر دشت را

به لبخند تو تقدیم می کنم

و تصویر لبخندت را

به دیوارهای پیر شهر

به خستگی کودکان خیابان

و به ذهن مشوش روسپی ها.....

 

کاش می شد

تمام دیکتاتورهای جهان را ببوسی

و تمام زندانیان بند اعدام را

و تمام آدم هایی

که گربه های گرسنه را

از سطل های زباله می ترسانند...

دنیا

احترامش را

از بوسه هایت وام گرفته است....

 

از این بالا

تاریک است

و تو

یک فانوس دریایی دور تنهایی

که مادرانه

به تیمار بی نهایت شب نشسته است.....

 

10 دی 90


 
comment نظرات ()
 
 
من، من را در آینه دیدم
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
 

 

تو

نه در برم،

در برابرم....

و من،

من را در آینه دیدم.

 

اشک می شوی

من آجر به آجرم ز چشم....

و از لبخندت

کران تا کرانم سپیده.....

 

نای می شوی

سازم به فدای آوایت....

رقص می شوی

دلم

هم آهنگ

با پایت....

 

ناز می شوی

تا عمق بودنم تیر می کشد

گیس می شوی

به یاد ندارم چه می شود

 

کودکی می کنی

من گهوارگی....

دست نیل از لبخندت کوتاه....

و زن بودن ات را

با بوسه جشن می گیرم،

ای مریم نامقدس من....

 

ای که

همان منی

لبخند پوشیده....

 

26 آذر 90


 
comment نظرات ()
 
 
در توصیف واژه ی عرف
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
 

 

سنگ های آزاده ی کف رودخانه آب می شوند

می روند تا دریا

 

سنگ های دل سنگین اما

در صفحه ی حوادث روزنامه های فردا

می خوانند:

سنگی سست

با آب

دوستی کرد و ناپدید شد....

 


 
comment نظرات ()
 
 
رز سیاه
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
 

 

نگاه

شهد چشم هایت را نوشیده ....

پرواز کرد و رفت و رفت و رفت

تا نشست بر پژمرده ی چشم هایم

جان گرفتم و عشق

به شیوه ی گرده افشانی.....

 

چه تقدیر شومی است گیاه بودن

گلت

چند چمن آن طرف تر ایستاده و زمین

به بوسیدن تان رضا نمی دهد

 

باکی نیست

ریشه می دوانم و دست هایت را می گیریم

 

5 آذر 90

 


 
comment نظرات ()
 
 
طبق اصل لانه کبوتری
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
 

 

شما

هر آنچه جز من اید.

و من هم که این روزها

در خود نیستم....

 

پس،

بی شک

جایی

عاشقانه ای

میان ما اتفاق افتاده....

 


 
comment نظرات ()
 
 
التحریر
نویسنده : لاک پشت پیر - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

 

کف خواسته های باران

بوسیدن شماست

بسط نشسته در خیابان....

و ما

سالکان طریقت بارانیم...


 
comment نظرات ()